داستانهای عجیب
این عجیب ترین داستانی است که من در این سالها خوانده ام.
یک روز وقتی من به نامه های قدیمی مادرم نگاه می کردم، داستانی یادم آمد که او وقت به وقت آن را به من می گفت. من تنها پسر پدر و مادرم بودم. مادر من دیر ازدواج کرده بود و پزشکان او را از داشتن کودک ممنوع کرده بودندولی او به توصیه های آنان گوش نداد. تولد من تبدیل به یک اتفاق بسیار خوش یمن برای خانواده پدربزرگ و مادربزرگم شده بود ، پدر و حتی خواهر ناتنی من مرا ستایش می کردند، در حالی که مادر من به طور طبیعی، بیش از حد، به تنها پسرش عشق می ورزید.

مادرمن کارش را از صبح اول وقت شروع می کرد، ولی قبل از آن او مرا به مهدکودک می سپرد. او برای اینکه مطمئن شود که دیرنکند ما به اتوبوس اول وقت سوار می شدیم. راننده هر روز همان فرد همیشگی بود. ما در ایستگاه خودمان پیاده می شدیم ومادرم تا دم در مهدکودک می آمد ودست من را به دست مربی می داد و سپس به ایستگاه می رفت ومنتظر اتوبوس بعدی می ماند.
پس از اینکه اوچند بار دیر به محل کار رسیده بود تهدید به اخراج شد. مانند هرکس دیگری در آن زمان ما نیز زندگی بسیار متوسطی داشتیم. ما به هیچ وجه نمی توانستیم تنها با دست مزد پدرم زندگی بکنیم. بنابراین مادرم به اکراه موافقت کرد من که یک پسر سه ساله بودم به تنهایی با اتوبوس بروم، با این تصور که من می توانم از ایستگاه تا در مهد کودک به تنهایی بروم.
همه چیز طبق نقشه پیش رفت، هرچند آن زمان چند ثانیه ای را که من به تنهایی باید تا دم درمهد می رفتم سخت ترین وطولانی ترین زمان برای مادرم بود. او مرا درقسمت جلوکنار پنجره اتوبوس نیمه خالی می نشاند و همیشه کنترل می کرد که من بتوانم بخصوص در زمستان با آن کت سنگین بتوانم خود را تا مهد کودک برسانم.
پس از مدتی او به طور ناگهانی متوجه شد که راننده اتوبوس پس از پیاده شدن من به آرامی حرکت می کند وتنها پس ازاین که از رسیدن من به در مهد کودک خیالش راحت می شود سرعتش را زیاد می کند.
مادر من سعی نکرد بفهمد چرا راننده اتوبوس این کار را می کند، او به علت نگرانی از رسیدن من بیش از حد پریشان بود.
همه چیز از زمانی شروع شد که مدرسه رفتن من شروع شد، یک روز راننده به من گفت: سلام پسر کوچک! تو حالا بزرگ شده ای! یادت میاد زمانی که مادرت تورا برای رفتن به مهد سواراتوبوس من می کرد؟
چندین سال از آن زمان می گذرد ولی من هربار از ایستگاه اتوبوس رد می شوم، این خاطره را به یاد می آورم و یک احساس گرمی به من دست می دهد از این که یک راننده اتوبوس با مهربانی به خاطر یک کودک غریبه هر روز حرکت خود را پس از پیاده شدن من کند می کرد وتا من به مهدکودک برسم مرا می پائید.
این وبلاگ به مطالب گوناگون می پردازد